جناب میرزا

۱۲. بخش اساطیری شاهنامه / ضحاک

Jenab-e-MiRzaa | پنجشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۹ | 10:49
  • در اینجا حکیم توس به دو زن اشاره می‌کند که در خانه جمشید بودند که ضحاک آنها را بیرون می‌آورد و به شبستان خود می‌برد.
    در بعضی نسخه‌ها آنها را خواهران جمشید گفته‌اند و بعضی دیگر دختران جمشید.|
    به عقیده من این دو زن، خواهران جمشید بوده‌اند، بنابر دلایل زیر:

     
    • در آخرین چاپ شاهنامه آمده‌ است که این دو زن  خواهران جمشید بوده‌اند.
       

دو پاکيزه از خانه جمشيد
برون آوريدند لرزان چو بيد

 

که جمشيد را هر دو خواهر بُدند
سر بانوان را چو افسر بدند

 

ز پوشيده رويان يکي شهرناز
دگر پاکدامن به نام ارنواز

 

به ايوان ضحاک بردندشان
بران اژدهافش سپردندشان


 

  • دلیل دیگر، دلیلی نظری‌ست و بر اساس معنای واژه جم.

    جم که ریشه‌ای فارسی دارد به معنای طفلِ توأم است، چنانچه در زمان فرانسه jumeaux می‌گویند.
    در
    ودا هم آمده‌است که جمشید با یک دختر مرده به دنیا آمد. حال که جمشید به معنای طفل توأم است، اگر زنی در پیوستگی با او باشد بی‌شک خواهر او خواهد بود.

    حال سؤال پیش می‌آيد که چرا این خواهر دوتا شده‌‌ست؟
    در قصه‌‌های قدیم گفته‌اند که جمشید به همراه یک خواهر به‌ دنیا آمد ولی وقتی به مرور معنای جمشید (طفل توأم) فراموش شد، به غلط تصور کردند که این خواهر بایستی دوتا باشد.

 

در قبیله‌های مادرتباری زن به دلیل توانایی زایندگی، منشأ قدرت بوده و به همین دلیل ضحاک خواهر / خواهران جمشید را به شبستان خود می‌برد زیرا اگر کسی زن قبیله‌ای را به دست می‌آورد به ویژه اگر آن زن با رییس قبیله وابستگی داشت، به این معنی بود که قدرت آن قبیله را به چنگ آورده است و زمانی که فریدون پس از هزار سال ضحاک را شکست می‌دهد و به جای او بر تخت می‌نشیند،‌ نخستین کاری که می‌کند این است که به سراغ این دو بانو را می‌گیرد.

 

 

نهاد از بر تخت ضحاک پای

به پیروزی و رای بگرفت جای

 

برون آورید از شبستان اوی

بتان سیه‌موی خورشید روی

 

بفرمود شستن سران‌شان نخست

روان‌شان پس از تیرگی‌ها بشست

 

ره داور پاک بنمودشان

از آلودگی پس بپالودشان

 

که پروردهٔ بت‌پرستان بدند

چو آسیمه برسان مستان بدند

 

پس آن دختران جهاندار جم

به نرگس، گل سرخ را داد نم

 

گشادند بر آفریدون سخن

که نو باش تا هست گیتی کهن
 

 

  • موضوع دوم در دوران ضحاک چنانچه می‌دانید برآمدن دو مار بر اثر مکر ابلیس بر شانه‌های ضحاک بود که برای آرام کردنشان نیز باز به دستور ابلیس از سر مردم به آنها غذا می‌دادند. بنابراین هر روز دو جوان را می‌کشتند و مغزشان را خوراک آن دو مار می‌کردند.

    فردوسی در اینجا اشاره می‌کند که دو آشپز نیک سیرت به نام‌های
    ارمائیل و کرمائیل در منزل ضحاک بودند.
    آنها تنها کاری که می‌توانستند بکنند این بود که یکی از آن دو جوان را می‌کشتند و مغز سرش را با مغز سر گوسفند می‌آمیختند و خوراک ماران ضحاک می‌کردند و آن جوان دیگر را از راههای پنهانی فراری می‌دادند و به او می‌گفتند که در شهر نماند تا اسباب گرفتاری نشود و آنها نیز به کوه می‌رفتند.

 

 فردوسی در اینجا اشاره می‌کند که قوم کُرد از بقای آن آزادشدگان هستند.
 

 

پر از درد خواليگران را جگر

پر از خون دو ديده پر از کينه سر

 

از آن دو يکی را بپرداختند

جز اين چاره‌ای نيز نشناختند

 

برون کرد مغز سر گوسفند

بياميخت با مغز آن ارجمند

 

يکی را به جان داد زنهار و گفت

نگر تا بياری سر اندر نهفت

 

نگر تا نباشی به آباد شهر

تو را از جهان دشت و کوه است بهر

 

به جای سرش زان سری بی بها

خورش ساختند از پی اژدها

 

ازين گونه هر ماهيان سی جوان

ازيشان همی يافتندی روان

 

چو گرد آمدی مرد ازيشان دويست

بران سان که نشناختندی که کيست

 

خورشگر بديشان بزی چند و ميش

سپردی و صحرا نهادند پيش

 

کنون کُرد از آن تخمه دارد نژاد

که ز آباد نايد به دل برْش ياد
 

 

این شعر که هزار سال از سرودن آن می‌گذرد یکی از اسناد بسیار قدیمی درباره قوم کرد است‌ و حتماً مأخذ فردوسی مربوط به هزاران سال قدیم‌تر از زمان به نظم کشیدن این داستان بوده‌است، که اصل و نژاد قوم کرد و پیوستگی آن با قوم ایرانی نشان می‌دهد.

 

  • اسم ضحاک به صورت آژی‌دهاک بارها در اوستا آمده. آژیدهاک همان است که ما در فارسی امروز اژدها می‌گوییم و  معانی دیگر صحیح نیست مانند آنچه حمزه اصفهانی در قرن دوم هجری می‌گوید: ضحاک یعنی ده‌ آک و آک به معنای عیب است پس یعنی در او ده عیب وجود داشت.

     
    • در آبان‌یشت از اوستا آمده است که آژیدهاک سه‌پوزه در مملکت بَوْری صد اسب و هزار گاو و ده‌هزار گوسفند برای ناهید قربانی کرد و درخواست که او را به تهی نمودن هفت کشور، از انسان، موفق سازد اما حاجت او برآورده نشد.
       
      • در زبانهای باستانی «ل» وجود نداشته و کلمه بَـوْری یعنی بابل، بنابراین ضحاک بابلی بوده و چنانچه می‌دانیم بابلیان از نژاد سامی بودند یعنی هم‌تیره با اعراب و یهود.
        اینکه فردوسی هم می‌گوید که ضحاک از سرزمین سواران نیزه‌گزار بوده به همین دلیل است و دوران ضحاک دوران تسلط سامیان (همسایگان بلافصل ایران)‌ بر مردم ایران بوده است.


         
  • زمانی که تنها چهل سال تا پایان فرمانروایی ضحاک مانده بود، فریدون به دنیا آمد.
     
    • ضحاک خواب هولناکی می‌بیند و با وحشت از خواب بیدار می‌شود و موبدان و ستاره‌شناسان را برای تعبیر خواب فرامی‌خواند. همه می‌ترسند و پاسخی نمی‌دهند تا اینکه پس از زینهار خواستن به او می‌گویند که تعبیر این خواب این است که نوزادی به زودی به دنیا خواهد آمد که تخت و تاج را از تو خواهد گرفت و تو را از بین خواهد برد.

      ضحاک نیز مانند تمام جباران و قدرتمندان برای حفظ فرمانروایی خود، بارزسانی می‌گمارد تا هر نوزاد پسری که متولد می‌شود را از بین ببرند تا از مگر از میان آن هزاران مولود، آن نوزاد مورد نظر هم از میان برود.
      ولی تقدیر تغییر پذیر نیست و فریدون زاده می‌شود و بزرگ می‌شود و ضحاک را در کوه دماوند به بند می‌کشد.

       
    • پیش‌گویی‌هایی از این دست که کسی خواهد آمد و پادشاهی را خواهد گرفت... در بسیاری از داستان‌ها آمده که مشهورترین آنها داستان موسی‌ست که در آنجا اخترشماران تولد نوزادی که تخت و تاج را می‌گیرد پیش‌گویی کردند و فرعون  هم همین کاری را می‌کند که ضحاک کرد.
      اتفاقا مادر موسی از نزدیکان فرعون بود و پس از آنکه کودک را می‌زاید او را در صندوقی به رود نیل می‌اندازد. (موسی در زبان عبری به معنای از آب گرفته‌شده است ) موسی را
      آسیه ـ زن فرعون ـ از آب می‌گیرد و در همان دستگاه فرعون بزرگ می‌کند تا اینکه همان کودک بلای جان فرعون می‌شود.
       
    • درباره ابراهیم خلیل نیز دقیقا همین داستان روایت شده که نمرود همین دستور کشتن کودکان را داد ولی کارش به نتیجه نرسید.
       
    • در مورد حضرت عیسی نیز همین داستان است که حاکم خواب دید که منجی‌ای می‌آید و رسالتی می‌آورد و  و کوشش کردند تا آن نوزاد را از بین ببرند ولی موفّق نشدند.

       

داستان متولد شدن فریدون یکی از قدیم‌ترین مظاهر این افسانه‌هاست و چه بسا که قدیم‌ترین از همه باشد زیرا کشور ایران پس از روزگار فریدون پدید می‌آید.

 

  • کاوه آهنگر و فریدون بر علیه ضحاک قیام می‌کنند و با هم متحد می‌شوند و درفش کاویان را می‌سازند و به وسیله آن مردم را به دور خود جمع کرده و ضحاک را گرفتند ولی نتوانستند که او را بکشند چه به فریدون گفته شده بود که ضحاک هنوز کشتنی نیست. بنابراین او را زنجیر کردند و بنابر اساطیر ایران در کوه دماوند محبوس کردند و گفته‌اند که در آخرالزمان ضحاک زنخیرها را خواهد گسست و بیداد فراوان خواهد کرد و آن زمان است که اهورامزدا، گرشاسب را که از جمله جاویدانان است و فر ایزدی به او رسیده، از خواب بیدار خواهد کرد و اوست که ضحاک را از میان خواهد برد. این مطالب پایانی در شاهنامه نیامده و من گمان کردم که از فایده‌ای خالی نباشد.

 

 

 

 


 

 

ادبیات

شاهنامه فردسی

دکتر محجوب

۱۱. بخش اساطیری شاهنامه / ضحاک

Jenab-e-MiRzaa | دوشنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۹ | 16:14

بر اساس شاهنامه فردوسی تکبر و منی‌کردن باعث شکست جمشید شده:

 

 

یکایک به تخت مهی بنگرید
به گیتی جز از خویشتن را ندید

 

منی کرد آن شاه یزدان شناس
ز یزدان بپیچید و شد ناسپاس

 

چنین گفت با سالخورده مهان
که جز خویشتن را ندانم جهان

 

  • را: به معنای «برای»

 

هنر در جهان از من آمد پدید
چو من نامور تخت شاهی ندید

 

جهان را به خوبی من آراستم
چنان‌ست گیتی کجا خواستم

 

  • کجا: به معنای «که»

 

خور و خواب و آرامتان از من‌ست
همان کوشش و کامتان از من‌ست...

 

 

چو این گفته شد فرّ یزدان از وی
بگشت و جهان شد پر از گفت‌وگوی

 

منی چون بپیوست با کردگار
شکست اندر آورد و برگشت کار

 

به جمشید‌بر، تیره‌گون گشت روز
همی کاست آن فرّ گیتی‌فروز

 

وقتی فرّ جمشیدی کاسته می‌شود، فردوسی سخن از ضحاک را به میان می‌آورد.
 

فردوسی می‌گوید: مرداس مردی خوب و ثروتمند بود از دشت سوارانِ نیزه‌‌گذار (سرزمین تازیان). وی پسری به نام ضحاک داشت که ابلیس او را از راه برد.

 

چنان بد که ابلیس روزی پگاه
بیامد بسان یکی نیکخواه

 

دل مهتر از راه نیکی ببرد
جوان گوش گفتار او را سپرد

 

ابلیس توجه ضحاک را  به خود جلب می‌کند و می‌گوید: من خوبی، سعادت و نیکی تو را می‌خواهم و اگر سوگند بخوری و راز مرا به کسی نگویی و با من پیمان ببندی، من تمام وسایل سعادت تو را  فراهم می‌کنم.

ضحاک سوگند می‌خورد و پیمان می‌بنندد و سپس ابلیس می‌گوید: این پیرمرد این‌همه سال پادشاهی و فرمانروایی کرده و این برای او بس است... 

 

بگیر این سر مایه‌ور جاه او
ترا زیبد اندر جهان گاه او

 

ضحاک در ابتدا سخت ناراحت می‌شود و می‌گوید که این سزاوار نیست پدری را بکشم که در حق من جز به نیکی رفتار نکرده، همه چیز را برای من فراهم کرده و نگذاشته که باد سرد بر من بوزد.

ابلیس در جواب می‌گوید که در بند سوگند من هستی و اگر پدرت را نکشی، پیمان‌شکن به شمار خواهی‌ آمد و بدبختی بر تو روی خواهد داد.

بدین ترتیب با دمدمه و افسون ضحاک را آماده می‌کند و ضحاک می‌پرسد که اکنون چطور این خواسته‌ را انجام دهد؟ و ابلیس می‌گوید که خود ترتیب آن  را خواهد داد.

 

بر سر راهی که پیرمرد هر روز پس شستن تن از آن راه برای نیایش می‌رفته، ابلیس چاهی می‌کَند و پیرمرد در تاریک-روشن صبح در آن چاه می‌افتد و جان‌ می‌سپارد و

 

فرو مایه ضحاک بیدادگر
بدین چاره بگرفت جای پدر

 

ضحاک هنوز در سرزمین خود - دشت سواران نیزه‌گذار- به سر می‌برد و ابلیس وسایل بزرگی و پادشاهی او را فراهم می‌کند.

 

چاره دیگری که ابلیس برای به خدمت گرفتن ضحاک به کار ‌برد به این صورت بود،
در آن روزگار که غذاهای چندان متفاوت و خوشمزه‌ای نبود، روزی ابلیس به صورت جوانی زیبا و سخنگو نزد ضحاک می‌آید و می‌گوید: من آشپزی بی‌نظیرم و به خدمت شما آمده‌ام.

 

کليد خورش‌خانه پادشا
بدو داد دستورِ فرمانروا

                  

 فراوان نبود آن زمان پرورش
که کمتر بُد از خوردنی‌ها خورش

 

 

ظاهرا در آن روزگار بیشتر از نباتات تغذیه می‌کردند و گیاهخواری مرسوم بوده‌است. ابلیس نخست از تخم مرغ و مانند آن، و بعد از مرغ و چارپایان خوراکی تهیه می‌کند.

غذاهای او بسیار مورد توجه ضحاک قرار می‌گیرد. غذاهایی از کبک، تذرو سفید، مرغ، بره، پشتِ گاو، آمیخته با زعفران و مشک و گلاب.

 

ضحاک از این خوالیگر (آشپز) می‌پرسد که چه حاجتی دارد و در پاسخ می‌گوید که از دولت پادشاه همهٔ حاجت‌های من رواست و من هیچ گرفتاریی ندارم جز یک حاجت که هرچند درحد من نیست ولی اگر برآورده شود، از سعادت، سرم به ستاره خواهد رسید.

اگر اجازه بفرمایید من کتف شما را ببوسم و به چشم و روی خودم بمالم.


 

چو ضحاک بشنيد گفتار اوی
نهانی ندانست بازار اوی

 

بدو گفت دارم من اين کام تو
بلندی بگيرد از اين نام تو

 

 

ابلیس شانه‌های برهنه ضحاک را می‌بوسد و بعد از بوسیدن، جای بوسه‌های ابلیس دو برآمدگی‌ پیدا می‌شود و به صورت مار، بالا می‌آید و ضحاک را بسیار ناراحت می‌کند.

 

پزشکان از درمان او در‌می‌مانند و باز ابلیس به صورت پزشک فرزانه‌ای پیش ضحاک می‌رود و اینطور چاره‌جویی می‌کند:

 

بدو گفت کاين بودنی کار بود
بمان تا چه گردد نبايد درود

 

مارهای شانه‌های ضحاک را می‌بریدند ولی دوباره بالا می‌آمده

 

خورش ساز و آرامشان ده به خَورد
نبايد جز اين چاره ای نيز کرد

 

به جز مغز مردم مده‌شان خورش
مگر خود بميرند از اين پرورش

 

نگر تا که ابليس از اين گفتگوی
چه کرد و چه خواست اندر اين جستجوی

 

مگر تا يکی چاره سازد نهان
که پردخته گردد ز مردم جهان

 

 

ابلیس این چاره‌اندیشی را کرد که شاید جهان از مردم یزدان‌پرست تهی شود.

 


 

از آن پس برآمد ز ايران خروش
پديد آمد از هر سويی جنگ و جوش

 

سيه گشت رخشنده روز سپيد
گسستند پيوند از جمشيد

 

بر او تيره شد فره ايزدی
به کژی گراييد و نابخردی

 

پديد آمد از هر سويی خسروی
يکی نامجويی ز هر پهلوی

 

سپه کرده و جنگ را ساخته
دل از مهر جمشيد پرداخته

 

يکايک ز ايران برآمد سپاه
سوی تازيان برگفتند راه

 

شنودند کآنجا يکی مهترست
پر از هول، شاه اژدها پيکرست

 

سواران ايران همه شاهجوی
نهادند يکسر به ضحاک روی

 

به شاهی برو آفرين خواندن
ورا شاه ايران زمين خواندند

 

کی اژدهافش بيامد چو باد
به ايران زمين تاج بر سر نهاد

 

از ايران و از تازيان لشکری
گزين کرد گرد از همه کشوری

 

سوی تخت جمشيد بنهاد روی
چو انگشتری کرد گيتی بروی

 

دنیا را مانند حلقه انگشتری بر جمشید تنگ کرد.

 

در کتاب‌های آمده‌است که جمشید در جنگ ضحاک زخم برداشت و متواری شد و در بیابان‌ها به سمت چین آواره بود تا اینکه پس از صدسال او یافتند.

 

  • در یادداشت‌های مرحوم پورداود دیدم که مرقوم فرموده‌است: در روضة‌الصفا و در یک حکایت منظوم مندرج است که جم را پس از آنکه صد سال در کنار دریای چین متواری بود در میان یک درخت تهی و کهنسال یافته و با ارّه به دو نیم کردند.

 

به این ترتیب جمشید هم خودش را در درختی پنهان کرده و اینجا صحبت از اینکه میانش به دو نیم کرد ( از عرض به دو نیم شد ) نیست بنابراین داستان روضةالصفا، کاملا با داستان زکریای پیغمبر که بوسیله ابلیس با ارّه به دو نیم شد تطبیق می‌کند.

 

 

 

  • داستان‌های جمشید با داستان‌های یهودیِ سلیمان پیغمبر، با هم آمیخته شده‌ و مسأله نگین سلیمان و غرور و خودستایی جمشید بعدها وارد سنت یهودیان شد و در کتاب تلمود، سلیمان جانشین جمشیدِ اوستا شد و نگین سلیمان احتمال است که همان نگین زرین جمشید باشد بطوریکه در ادب پارسی گاهی به جای جمشید، سلیمان می‌گویند و گاه به جای سلیمان، جمشید.

     
  • روزگار ضحاک دوران دراز مدتی‌ست بطوریکه گفته‌اند ضحاک هزار سال بر ایران فرمانروایی کرد، دوران فرمانروایی جمشید را نیز هفتصد سال ذکر کرده اند و می‌دانیم که این ارقام عمر طبیعی انسان نیست و از سوی دیگر اگر گمان کنیم که این افسانهٔ صرف است و زاییدهٔ تخیل شاعر، این هم درست نیست.

    در حقیقت دوران جمشید، یک دورهٔ دراز مدتِ رفاه و آسایش مردم ایران بوده، جنگی در کار نبوده و مردم در پی کشت و کار و تحکیم سازمان‌های اجتماعی خود بوده‌اند. مردم مهاجرت می‌کردند، کشور خود را گسترش می‌دادند و در سرزمین‌هایی مستقر می‌شدند که بعدها قوم ایرانی در آنجا امپراتوری هخامنشی را تشکیل دادند.

    دوران ضحاک نیز اشاره‌ای‌ست به یک دوره دراز مدت، که اقوام بیگانه بر ایران مسلط بودند و بر مردم ایران ستم می‌کردند چنانچه فروسی می‌فرماید:

     

 

چو ضحاک شد بر جهان شهريار
برو ساليان انجمن شد هزار

 

سراسر زمانه بدو گشت باز
برآمد برين روزگار دراز

 

نهان گشت کردار فرزانگان
پراکنده شد کام ديوانگان

 

هنر خوار شد جادویی ارجمند
نهان راستی آشکارا گزند

 

شده بر بدی دست ديوان دراز
به نيکی نرفتی سخن جز به راز

ادبیات

شاهنامه فردسی

دکتر محجوب

۱۰. بخش اساطیری / جمشید

Jenab-e-MiRzaa | شنبه دهم اسفند ۱۳۹۸ | 17:23

 

 

  • جمشید بزرگترین پادشاه اساطیری ایران است که بسیاری سنّت‌های ایرانی منسوب به اوست.
     
  • نام جمشید در اوستا نیز آمده.
    این نام از دو جزء
    جم و شید تشکیل شده.
    مدت‌های مدید شید را
    تابناک ترجمه می‌کردند ولی در این روزگار یکی از محققان به این نتیجه رسید که شید به معنای شاه است.

 

آنچه در شاهنامه درباره جمشید آمده از این قرار است:

  • نخستین کاری که جمشید کرد ساخت سلاحهای جنگی بود.
    لازم است بدانیم، در ابتدای کار که آهن به دست بشر افتاد از طریق ذوب سنگ‌‌های آهن نبود بلکه از طریق سنگ‌های آسمانی بود که بر زمین می‌افتادند و اغلب آهن خالص بودند.
    در قرآن کریم هم در آیه‌ای که درباره آهن است، آمده:


     

وَأَنزَلْنَا الْحَدِيدَ فِيهِ بَأْسٌ شَدِيدٌ و منـٰفِعُ لِلنّاسِ
ما آهن را فرو فرستادیم...


که اشاره‌ای‌ست به همین موضوع که آهن از طریق سنگهای آسمانی به زمین آمده.

 

  • بنا بر گفته شاهنامه جمشید هفتصد سال عمر کرد که گاهی نهصد سال نیز یاد شده
    • او  پنجاه سال نخست زندگانی خود را صرف ساختن سلاح‌های گوناگون کرد.
       
    • پنجاه سال دوم را در تکمیل ریسندگی از پشم و پنبه و ابریشم و بافندگی جامه‌های گوناگون صرف کرد.
       
    • در پنجاه سال سوم رویداد بزرگی رخ داد و مردم به طبقه‌های اجتماعی گوناگون تقسیم شدند.


      پس از رشتن و تافتن و بافتن و دوختن...

 

چون این کرده شد ساز دیگر نهاد

زمانه بدو او شاد و او نیز شاد

 

ز هر انجمن پیشه‌ور گرد کرد

بدین اندرون نیز پنجاه خورد

 

گروهی که کاتوزیان خوانی‌اش

به رسم پرستندگان دانی‌اش

 

جدا کردشان از میان گروه

پرستنده را جایگه کرد کوه

 

بدان تا پرستش بود کارشان

نوان پیش روشن جهاندارشان

 
 

کاتوزیان یعنی روحانیان را جدا کرد تا به کوه‌ها، غارها و عبادتگاه بروند و به کار پرستش بپردازند.
 

 

صفی بر دگر دست بنشاندند

همی نام نیساریان خواندند

 

کجا شیر مردان جنگ آورند

فروزندهٔ لشکر و کشورند

 
 

مقصود از نیساریان، نظامیان و جنگاوران بودند
 

 

نسودی سه دیگر گُرُه را شناس

کجا نیست از کس بر ایشان سپاس

 

بکارند و ورزند و خود بدروند

به گاه خورش سرزنش نشنوند

 
 

منظور از نسودی، کشاورزان است.
 

 

چهارم که خوانند اهتوخوشی

همان دست‌ورزان با سرکشی

 

کجا کارشان همگنان پیشه بود

روانشان همیشه پراندیشه بود
 

 

مقصود از اهتوخوشی، صنعتگران است.
 

 

لازم است بدانیم که در جوامع نخستین تنها سه طبقه جنگاوران و روحانیان و کشاورزان بوده‌اند و کارهای صنعتی را نیز همین کشاورزان انجام می‌دادند.

 

نکته: واژه‌های که برای هر طبقه به‌کار رفته تحریف شده‌ است. برای مثال نیساریان ظاهرا باید رشتاریان باشد که مخفف ارتشتاریان است به معنای گردونه‌سوار که همان سپاهیان سوار است.

 

مقصود از اهتوخوشی، هوتخشان است به معنای دست‌ورزان و صنعت‌گران است.

 

 

 

بفرمود پس دیو ناپاک را

به آب اندر آمیختن خاک را

 

هر آنچ از گل آمد چو بشناختند

سبک خشت را کالبد ساختند

 

به سنگ و به گچ دیو دیوار کرد

نخست از برش هندسی کار کرد

 

چو گرمابه و کاخهای بلند

چو ایوان که باشد پناه از گزند

 

به این ترتیب منازل، اقامت‌گاه و ایوان‌‌های بلند و گرمابه‌ها را دیوان به دستور جمشید ساختند.
 

  • در دوره جمشید پس از آنکه ضروریات اولیه زندگی -خوردن و خفتن و پوشیدن- برطرف می‌شود و جامعه رو به کمال می‌رود به نیازهای فرعی می‌پردازد. به این ترتیب جمشید در پنجاه سال بعدی به استخراج معادن و یافتن گوهرها، به دست‌ آوردن بوی‌های خوش، چه عطرهای حیوانی مانند مشک و عنبر و چه عطرهای نباتی مانند بان و کافور و عود و گلاب، پرداخت و پزشکی و گیاهان دارویی را نیز در این دوره به دست آورد.
     
  • پنجاه سال هم به کار کشتی‌رانی و فنون دریانوردی و کشورگشایی پرداخت.

 

چنين سال پنجه برنجيد نيز
نديد از هنر بر خرد بسته چيز

 

گذر کرد ازان پس به کشتی برآب

ز کشور به کشور گرفتی شتاب

 

  • همه این‌ها که انجام شد تختی ساخت که هرگاه می‌خواست این تخت را دیو برمی‌داشت و به آسمان می‌برد. بنابراین قصه جمشید یکی از نخستین افسانه‌های پرواز آدمی‌ست.

 

 

به فر کيانی يکی تخت ساخت
چه مايه بدو گوهر اندر نشاخت

 

که چون خواستی ديو برداشتی

ز هامون به گردون برافراشتی

 

چو خورشيد تابان ميان هوا

نشسته برو شاه فرمانروا

 

جهان انجمن شد بر آن تخت او

شگفتی فرومانده از بخت او

 

به جمشيد بر گوهر افشاندند

مر آن روز را روز نو خواندند

 

سر سال نو هرمز فرودين

برآسوده از رنج روی زمين

 

بنابراین جشن نوروز که بزرگترین جشن ملی ماست جشن جمشیدی و منسوب به جمشید است.

در ایران باستان هفته نبوده و هر ماه سی روز داشته که هر روز آن هم به نامی مخصوص خوانده می‌شده. نام دوازده روز آن، همین نام‌‌ ما‌ه‌های خورشیدی امروز است. (فروردین و اردیبهشت و... )

 

روز اول هر ماه را اورمزد روز می‌گفتند. پس هرمز فروردین که در واپسین بیت بالا آمده یعنی اورمزد روز از ماه فرودین یعنی اول فروردین‌ماه. پس روزی که تخت جمشید را به آسمان بردند روز اول فروردین بود و به این ترتیب جشن نوروز برقرار شد.
 

 

  • تنها مطلب دیگری که در شاهنامه درباره جمشید آمده، این است که جمشید ناسپاسی از پزدان پاک را پیشه کرد و به سبب آن فرّه ایزدی از او برید و ضحاک بر او چیره گشت.

 

 

  • در قدیم‌ترین قسمت اوستا که به احتمال نزدیک به یقین گفته‌های زردتشت است، جمشید از گناهکارن برشمرده شده که این شباهت زیادی دارد با آنچه در ودا آمده‌ست.
     
  • در همین منابع نیز آمده که جمشید در پایان عمر به‌واسطه دروغ‌گویی و خودخواهی مورد غضب پروردگار قرار گرفت.
     
  • در  اوستا در فرگرد دوم وندیداد (وندیداد: قسمت حقوقی اوستا) به تفصیل درباره جمشید گفتگو شده:
    • اهورامزدا به جمشید می‌گوید که آیا تو پیامبری و دین‌گستری و رهبری مردم را می‌خواهی یا پروردن مردم و فرمانروایی بر آنان را؟
       
    • جمشید پاسخ می‌دهد: ای اهورامزدا من توانایی دین‌گستری ندارم ولی ‌آماده هستم برای فرمانروایی مردم.
       
    • اهورامزدا می‌پذیرد و او را به پادشاهی در جهان مستقر می‌سازد و می‌گوید: من وسایلی به تو می‌دهم که تو به بهترین صورتی فرمانروایی کنی.
       
    • جمشید: نباید در زمان سلطنت من باد سرد و گرم وجود داشته باشد و نه بیماری و نه مرگ.
       
    • اهورامزدا: من به جم دو ابزار دادم. یک نگین زرین و یک عصای زرنشان و اینها نشانه پادشاهی بود.


      از زمان اقتصاد شبانی و دامپروری، چوپان، برای انجام کارها و آفات احتمالی، چوبدستی داشت. این عصا را در داستان‌های دینی هم  می‌بینیم مانند عصای معجزه‌آسای
      موسی که از شعیب پیامبر (پدر زن موسی) به او رسیده بود. در تمام دستگاه‌های سلطنت نیز یک عصای زرین جزو تشریفات سلطنتی‌ست و پادشاه و پیغمبر را همیشه به عنوان چوپان، و مردمان را به عنوان رمه می‌شناسند و به همین دلیل است که عصا نشان پادشاهی‌ بر مردم است چنانچه عصای چوپان نشانه دفاع از رمه‌ست.
      نگین هم به منزله مُهر پادشاهی‌ست که فرمان‌های پادشاهی را با آن مُهر می‌کردند.
      این دو، وسیله فرمانروایی‌ست که بعد به صورت سنت به همه پادشاهان دیگر می‌رسد.


       
    • طبق وعده اهورامزدا به جمشید در دوره او پیری و بیماری و مرگ نبود و هر پدر و پسری مانند هم جوان بودند.

       
    • سیصد سال از پادشاهی جمشید گذشت.
      زمین از چارپایان خرد و بزرگ و مردم و سگ‌ها و مرغکان و شعله‌های سرخ آتش پُر شد بطوریکه جا به چارپایان خرد و بزرگ تنگ گردید.

      پس از آن من‌ (اهورامزدا) جم را آگاه نموده، گفتم: ای جم زیبا! زمین از چارپایان خرد و بزرگ و مردم و سگ‌ها و مرغکان و شعله‌های سرخ آتش پر گشته.
      جا به ستوران خرد و بزرگ تنگ گردید.

      آنگاه جم در نیمروز به سوی فروغ روی نموده به راه خورشید درآمد (یعنی به سمت شرق رفت) با نگین زرین خویش زمین را بسود و عصای زرنشان خویش به آن بمالید و گفت: ای
      سپندارمذ محبوب ( سپندارمز فرشته موکل و نگهبان زمین است) پیش رو و خویشتن بگشای تا چارپایان خرد و  بزرگ و مردمان را در بر توانی گرفت.

      پس زمین دامن بگشود و یک ثلث بزرگتر گردید.
      چارپایان خرد و  بزرگ و مردمان به میل و آرزوی خویش، جا گزیدند.


       
    • طبق کتاب اوستا پس از سیصد سال پادشاهی جمشید به دلیل اینکه پیری و بیماری و مرگ نبوده‌است، زمین بر مردم تنگ می‌شود و جمشید به سوی مشرق می‌رود و از اهورامزدا درخواست می‌کند و با وسایل پادشاهیش و یاری فرشته موکل زمین، زمین یک ثلث بزرگتر می‌شود. سیصد سال بعد دوباره همین رخداد روی می‌دهد و زمین بر مردم تنگ می‌شود و با درخواست جمشید از اهورامزدا، ثلثی دیگر به وسعت زمین افزوده می‌شود و باز در سیصد سال سوم نیز همین رویداد رخ می‌دهد. (در اوستا بار دوم و سوم درست مانند بار نخست به تفصیل تکرار شده‌ که این از ویژگی‌های سبکی کتاب‌های کهن است) به این ترتیب پس از سه مرحله، زمین دو برابر بزرگ می‌شود.

       
    • ظاهرا این داستان جمشید و گسترده شدن زمین در طول نهصد سال، اشاره نمادی‌ست به مهاجرت اقوام هند و ایرانی. به این صورت که وقتی جمعیت در هندوستان زیاد شده و شاخه ایرانی از شاخه هندی جدا می‌شود و به سمت مشرق و سرزمین‌های جدید رهسپار می‌شود؛ این رویداد در اوستا بصورت معجزه گسترش زمین آمده‌ست.
       
  • در این نهصد سال دست اهریمن از زمین کوتاه بوده و توانایی برای زیان‌کاری نداشته ولی نیروی خود را گرد می‌آورد و
     
    • اهورامزدا به جم گفت ای جم زیبا پسرِ ویوَنْگْهان به جهان مادّی زمستان سختی خواهد رسید و سرمای شدید تباه‌کننده از پی درآید ، دانه‌های برف از بلندترین کوه به بلندی چند اَرَش (از آرنج تا سر انگشت) ببارد، یک ثلث از جانوران هلاک شود، چه در محل‌های هولناک، چه در بالای کوه‌ها، چه در درّه‌ها...

       
    •  بدین ترتیب اهورامزدا می‌گوید که طوفان برفی وجود دارد و می‌دانید که در قٰرآن مجید هم طوفان نوح آمده‌است و در افسانه‌های بابلی و آشوری هم وجود دارد. در یکی از قدیم‌ترین آثار ادبی دنیا یعنی حماسه گیل گمش نیز داستان طوفان هست و در بین  اساطیر چینی و ژاپنی نیز آمده ولی در هر منطقه با اوضاع و احوال اقلیمی و جغرافیایی آنجا تطبیق داده شده. در ایران چون در زمستان، برفهای بسیار می‌باریده و زندگی انسان را مختل می‌کرده و جانوران را هلاک می‌ساخته، افسانه طوفان به صورت طوفان برف در‌آمده.
       
    • برای طوفان آب داستان کشتی نوح است ولی وسیله دفاع برای طوفان برف چیست؟
       

اهورامزدا که این طوفان را پیش‌بینی می‌کند، برای حفظ جان مردم [و دیگر جاندارن] به جمشید دستور می‌دهد که یک باغ در زیرِ زمین بسازد که این باغ در اوستا ور نامیده شده و به صورت ورِ جم‌کرد (وری که جمشید آن را ساخته) خوانده می‌شود. در متن اوستا تمام جزییات این باغ و تدابیر لازم از سوی اهورامزدا به جمشید گفته می‌شود و در پایان می‌گوید که از هر جانور مفیدی بهترین جفت را انتخاب کند و در آن باغ بیاورد ( همان کاری که در کشتی نوح کرده شد) و از مردم نیز بهترین و سالم‌ترین را برگزیند و مردمان گوژپشت و پوسیده‌دندان و کسانی که عیب‌های ظاهری یا باطنی دارند را فرو بگذارد و به ور نیاورد.
 

  •  ور جم‌کرد از یک جهت به کشتی نوح شباهت دارد و از جهتی دیگر به باغ ارم می‌ماند که شرح این باغ هم در قرآن مجید تحت عنوان ارم ذات العماد آمده‌ست.

    یکی از پادشاهان قوم عاد به نام
    شدّاد که داستان بهشت خدا را شنیده بود گفت: من بهشتی بر روی زمین با همان تفصیل می‌سازم. زحمت بسیاری کشید که شرح آن در تفسیر سوره عاد آمده است، تا اینکه آن باغ به صورتی که می‌خواست ساخته شد. روزی که شدّاد می‌خواست وارد باغ شود تا از زیبایی‌های آن لذت ببرد خداوند جان او را گرفت. شباهت باغ ارم ذات العماد با ور جم‌کرد این است‌ که می‌گوید خداوند پس از آن این باغ را از نظرها پنهان کرد و دیگر کسی اثر این باغ را بر روی زمین ندید.
     
  • در بعضی تفسیرها و در کتاب هزار و یک شب آمده‌ست که بعد از پنهان شدن باغ ارم از نظر جهانیان تنها یک تن توانست به آنجا راه پیدا کند.

    در روزگار
    معاویة بن ابی‌سفیان شخصی به نام عبدالله بن ابی‌ قلابه، شتری گم کرده بود و در ضمن تجسس شترش به باغی برخورد و درش را باز کرد که همان باغ ارم بود و شرح آن را برای دیگران بازگو کرد.
     
  • پس از ناسپاسی جمشید فر ایزدی سه بار به صورت مرغی از او جدا شد.
    • بار اول آن فر به ایزد مهر پیوست.
       
    • بار دوم فر جمشید به فریدون پیوست، که فریدون توانست بوسیله آن ضحاک را مغلوب کند.
       
    • بار سوم هم آن فر به گرشاسب پیوست. گرشاسب هم از جاویدانان است و اکنون در خواب است و در آخرالزمان که ضحاک از بند رها می‌شود و در جهان آشوب بر پا می‌کند، گرشاسب به نیروی آن فر ضحاک را از میان می‌برد.

       
  • پس از جدا شدن فر، جمشید ناچار می‌شود که تاج و تخت را به ضحاک بسپارد و در گیتی سرگردان شود و چنانچه گفته‌اند در جاهای مختلف از جمله زابل و چین، به مدت صد سال متواری بوده .

     

نهان گشت و گیتی بر او شد سیاه
سپردش به ضحاک تخت و کلاه

 

چو صد سالش اندر جهان کس ندید
بر او نام شاهی و او ناپدید

 

صدم سال روزی به دریای چین
پدید آمد آن شاه ناپاک دین

 

نهان بود چند از بد اژدها
نیامد به فرجام هم زو رها

 

چو ضحاکش آورد ناگه به چنگ
یکایک ندادش سخن را درنگ

 

به ارّه‌ش سراسر به دو نیم کرد
جهان را ازو پاک پر‌بیم کرد

 

شد آن تخت شاهی و آن دستگاه
زمانه ربودش چو بیجاده کاه

 

  • داستان دو نیم شدن جمشید با ارّه بسیار به داستان دو نیم شدن زکریا از پیغمبران یهود شبیه است.

    گویند زکریا از بیم دشمنان گریخت و در درختی پنهان شد و او را نیافتند تا اینکه ابلیس آمد و ارّهٔ دو سر را آورد و مخالفان را راهنمایی کرد که این وسیله‌ای‌ست که می‌توان با آن درخت را از طول به دو نیم کرد و به این ترتیب زکریا هم در میان درخت بوسیله ارّه به دو نیم شد و از این جهت در میان صنف نجّاران معروف است که ارّه دو سر را شیطان
     اختراع است.
    • در روضة‌الصفا هم آمده‌است که جمشید به درختی پناه برده بود و او را با ارّه به دو نیم کردند و اگر اینطور باشد شباهت جمشید و زکریا چند برابر می‌شود.
       
    • در روایات زردتشتی نیز آمده است کسی‌ که به امر ضحاک جمشید را به دو نیم کرد سپید ور برادر جمشید بود.
       
    • این شباهت‌ها به این دلیل است که این اقوام ارتباط بسیار کهنی با همدیگر دارند و این داستان‌ها هزاران ال پیش از اقلیمی به اقلیمی دیگر سفر کرده است.
       
  • جمشید در سالهای دربه‌دری به دختر پادشاه زابل بر می‌خورد و از آن دختر خوشش می‌آید و دختر نیز او را دوست می‌دارد و باهم ازدواج می‌کنند و نتیجه این ازدواج پدید آمدن خاندان پهلوانی ایران و نیاکان رستم است.





    ‌

 

ادبیات

شاهنامه فردسی

دکتر محجوب

۹. بخش اساطیری / طهمورث

Jenab-e-MiRzaa | یکشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۸ | 11:10

 

 

 

 

 

  • از اتفاقات دوره طهمورث:
    • بافندگی‌
      به فکر طهمورث رسید که پشم را از پوست جانوران جدا کند و از راه ریسندگی و بافندگی به پارچه دست یابد.

 

  • از میان ددان دو حیوان را که راحتر رام می‌شدند، برای شکار به خدمت گرفت.

 

رمنده ددان را همه بنگرید
سیه‌گوش و یوز از میان برگزید

 

  • از میان مرغان شکاری هم باز و شاهین را برای شکار مرغان دیگر به‌خدمت گرفت.
     
  • ماکیان و خروس را رام کرد.

 

 

  • رخداد مهم در دوره طهمورث جنگ با دیوان است.
    ا
    یرانیان (ساکنین فعلی ایران)، شاخه‌ای از  اقوام هند و اروپایی بودند که به این سرزمین وارد شدند و تلاش کردند ساکنان پیشین آنجا را مغلوب و فرمانبر کنند.

    ساکنان بومی سرزمین ایران دو دسته بودند. دسته اول در سواحل دریای مازندران زندگی می‌کردند و دسته دیگر در کناره‌های دریای جنوب (خلیج فارس و بحر عمان). 

نبرد با دیوان که از عهد هوشنگ آغاز شد و در دوران طهمورث به فرجام رسید، داستان مبارزه ایران با این مردم است که فردوسی ایشان را دیو می‌خواند و در داستان اکوان‌دیو می‌گوید:

 

تو مر دیو را مردم بد شناس
کسی کاو ندارد ز یزدان سپاس
 

طهمورث با دو دسته دیو جنگید:

  1. دیوان سپید: ظاهرا ساکنان سواحل دریای خزر
  2. دیوان سیاه: باشندگان کناره‌های خلیج فارس و دریای عمان

 

طهمورث وزیری داشت به نام شهرسب که طهمورث را جز به نیکی رهنمون نبود و بر نتیجه تعلیمات وی بود که فرّه ایزدی در طهمورث قرار گرفت.

چنان شاه پالوده گشت از بدی
که تابيد ازو فره ايزدی

 

برفت اهرمن را به افسون ببست
چو بر تيزرو بارگی برنشست

 

زمان تا زمان زينش برساختی
همی گرد گيتيش برتاختی

 

 

در نتیجه اینکه فرّه ایزدی از او تافت توانست بر اهریمن دست پیدا کند.

طهمورث با افسون اهریمن را بست و مانند اسب  بر او سوار شد و گاه به گاه بر پشت او زین می‌گذاشت و او را گرد جهان می‌تازاند.  دیوان وقتی دیدند که طهمورث مانند اسب از سرکرده اهرمینان استفاده می‌کند، برای دشمنی با او انجمن کردند.

 

 

چو ديوان بديدند کردار او
کشيدند گردن ز گفتار او

 

شدند انجمن ديو بسيار مر
که پردخته مانند ازو تاج و فر

 

چو طهمورث آگه شد از کارشان
برآشفت و بشکست بازارشان

 

به فرّ جهاندار بستش ميان
به گردن برآورد گرز گران

 

همه نرّه ديوان و افسونگران
برفتند جادو سپاهی گران

 

دمنده سيه ديوشان پيشرو
همی بآسمان برکشيدند عو

 

جهاندار طهمورث بآفرين
بيامد کمربستهٔ رزم و کين

 

يکايک بر آراست با ديو جنگ
نبد جنگشان را فراوان درنگ

 

از ايشان دو بهره به افسون ببست
دگرشان به گرز گران کرد پست

 

کشيدندشان خسته و بسته خوار
به جان خواستند آن زمان زينهار

 

که ما را مکُش تا يکی  نو هنر
بياموزنیمت که آيد به بر

 

کی نامور دادشان زينهار
بدان تا نهانی کنند آشکار

 

چو آزادشان شد سر از بند اوی
بجستند ناچار پيوند اوی

 

نبشتن به خسرو بياموختند
دلش را به دانش بفروختند

 

نبشته يکی نه، چه نزديک سی
چه رومی و چه تازی و پارسی

 

چه سغدی و چينی و چه پهلوی
نگاریدن آن کجا بشنوی

 

 

در شاهنامه آمده‌ست که دیوان سی خط را به خسرو آموختند در حالیکه در روایت‌های پهلوی آمده‌ست که هفت خط را آموختند که شاید هفت خط درست‌تر به نظر بیاید. گویا اختلاف، ناشی از تعداد روزهای هفته و ماه بوده که موجب اشتباه شده‌ست.
 

از این زمان دوران تاریخی آغاز می‌شود چه انسان به کمک نوشتن ( الفبا یا خطوط تصویری )  می‌تواند رویدادها را بنویسد و به آیندگان برساند.

 

  • نکته‌ای دیگر که در بعضی نسخه‌های شاهنامه ذکر شده‌ست این است که دیوان ساختن خانه و ایوان (قصر) و گرمابه را به ایرانیان آموختند و نشانه این است که ساکنان بومی این سرزمین خود دارای تمدن بوده و دستاوردهایی داشته‌اند.

 

سخنرانی مربوط به این متن را از اینجا دانلود کنید.

 

 

ادبیات

شاهنامه فردسی

دکتر محجوب

۸. بخش اساطیری / هوشنگ

Jenab-e-MiRzaa | دوشنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۸ | 16:45

 

 

هوشنگ در اوستا به صورت haošyangha آمده و به معنای کسی است که منزل‌های خوب فراهم می‌کند و اینکه در فرهنگ لغت‌ها هوشنگ را مرکب از هوش و هنگ دانسته ظاهرا اساسی ندارد.

در دوران هوشنگ بشر ( ایرانیان ) کم‌کم ازغارها و شکاف کوهها به طرف دشت سرازیر شد و خانه ساخت.

وقتی من هنوز به دبستان نرفته بودم، در کتابهای تاریخ، صحبت از هخامنشیان ( تاریخی که بر اساس نوشته هرودت و کتیبه‌هاست )، نبود و کتابهای تاریخی با سلسله پیشدادیان شروع می‌شد و بعد سلسله کیان و پادشاهان افسانه‌ای شاهنامه فردوسی.

کلمه پیشدادیان اصلا در شاهنامه نیامده و اگر  آن را در تاریخ دبستان می‌نوشتند، به این خاطر بود که از تاریخ‌های دیگری مثل تاریخ طبری استفاده می‌کردند ولی اسم هوشنگ در اوستا همیشه با صفت پیشداد ذکر شده است. ( هوشنگ پیشداد ).
کلمه داد در این ترکیب به معنای قانون است و پیشداد به معنای کسی‌ست که نخستین قانون را وضع کرده‌است.

 

برخی از ابیات شاهنامه در داستان هوشنگ:

خجسته سيامک يکی پور داشت
که نزد نيا جاه دستور داشت

یعنی به منزله وزیر پدرش بود.

 

گـرانمـايه را نـام هوشــنگ بـود
تو گفتی همه هوش و فرهنگ بود

  به  نـزد  نيـا  يادگـار  پدر
نيا  پروريده مر او  را به  بر


وقتی هوشنگ بزرگ می‌شود، سپاهی برای او ترتیب می‌دهند و او را به جنگ با دیوان می‌فرستند

 

تـرا  بود  بايد  همــی  پيـشرو
که  مـن  رفتنی‌ام  تـو سـالار نـو

و سپاه هوشنگ بسیار جالب است

سپاهی دد و دام و مرغ و پری
سپـهدار  پـرکين  و  کنـدآوری

 

حتی پرندگان و جانوران هم جز سپاه هوشنگ بودند.

 

هوشنگ در نبرد با دیوان پیروز می‌شود و بر تخت می‌نشیند

 

وزان پس جهان يکسر آباد کرد
همه روي گيتي پر از داد کرد

نخستين يکي گوهر آمد به چنگ
به آتش ز آهن جدا کرد سنگ

 

موضوع مهم در زمان هوشنگ، آتش است.

 

آتش بر روی زمین به واسطه حوادث طبیعی، آتشفشان‌ها، صاعقه و…  وجود داشت ولی پدیده مخربی بود‌ و بشر از آن می‌ترسید و آن را مهار نکرده بود‌.

آنچه در شاهنامه آمده به معنای پیدایش آتش نیست بلکه به این معناست که از روزگار هوشنگ، انسان توانست آتش را مهار کند یعنی هرگاه خواست آتش بیفروزد و هرگاه خواست آن را خاموش سازد.

داستان آتش

روزی هوشنگ بر سر راهش ماری دید و برای کشتن آن، سنگی به سوی مار پرتاب کرد. سنگ بر مار نیامد و مار گریخت. اما سنگ به سنگ دیگری خورد و شراری از او برجست و هوشنگ دانست که از برخورد دو سنگ با یکدیگر ممکن است که شراری یا فروغی پدید بیاید و به همین ترتیب در آن روزگار آتش را به دست آوردند.

 

 

يکي روز شاه جهان سوی کوه
گذر کرد با چند کس هم‌گروه

پديد آمد از دور چيزی دراز
سيه رنگ و تيره‌تن و تيزتاز

دوچشم از بر سر چو دو چشمه خون
ز دود دهانش جهان تيره‌گون

نگه کرد هوشنگ باهوش و سنگ
گرفتش يکی سنگ و شد تيزچنگ

به زور کيانی رهانيد دست
جهانسوز مار از جهانجوی جست

برآمد به سنگ گران سنگ خرد
همان و همين سنگ بشکست گرد

فروغی پديد آمد از هر دو سنگ
دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ

نشد مار کشته وليکن ز راز
ازين طبع سنگ آتش آمد فراز

 

هوشنگ پیش جهان‌‌آفرین نیایش برد و آن روز که مصادف با روز سده بود را جشن سده نامگذاری کردند و در شاهنامه حکایت پیدا شدن سده مربوط به داستان مهار شدن آتش است.

 

[جهاندار پیش جهان آفرین

نیایش همی کرد و خواند آفرین

 

که او را فروغی چنین هدیه داد

همین آتش آنگاه قبله نهاد

 

بگفتا فروغیست این ایزدی

پرستید باید اگر بخردی

 

شب آمد برافروخت آتش چو کوه

همان شاه در گرد او با گروه

 

یکی جشن کرد آن شب و باده خورد

سده نام آن جشن فرخنده کرد

 

ز هوشنگ ماند این سده یادگار

بسی باد چون او دگر شهریار

 

کز آباد کردن جهان شاد کرد

جهانی به نیکی ازو یاد کرد]

 

 پس از اینکه هوشنگ آتش را شناخت:

 

 

چو بشناخت آهنگری پیشه کرد
از آهنگری ارّه و تیشه کرد

 

چو این کرده شد چارهٔ آب ساخت

ز دریا به هامونش اندر فراخت

 

دریا در شاهنامه به معنای رورخانه‌های برزگ است.

 

به جوی و به رود آبها راه کرد

به فرخندگی رنجْ کوتاه کرد

 

چراگاه مردم بدان برفزود

پراگند پس تخم و کشت و درود

 

در دوران کیومرث، مسأله رام کردن حیوانات مطرح بود و بهره بردن از آنها، و در دوران هوشنگ مسأله اقتصاد کشاورزی‌ست؛ دشت‌ها را آبیاری می‌کنند، دانه می‌پاشند و چون آهن را به دست آورده‌اند (اره و تیشه) زمین‌ها را شخم می‌زنند و سپس هوشنگ به مردم می‌گوید:

 

بسیجید پس هر کسی نان خویش

بورزید و بشناخت سامان خویش

 

بدان ایزدی جاه و فر کیان

ز نخجیرِ گور و گوزن ژیان

 

جدا کرد گاو و خر و گوسفند

به ورز آورید آنچه بُد سودمند

 

ز پویندگان هر چه مویش نکوست

بکشت و به سرشان برآهیخت پوست

 

  • یعنی پوست‌شان از سمت سرشان کَند.

 

چو روباه و قاقَم چو سنجاب نرم

چهارم سمورست کِش موی گرم

 

برین گونه از چرم پویندگان

بپوشید بالای گویندگان

 

  • گویندگان یعنی آدمیزاد.

 

برنجید و گسترد و خورد و سپرد

برفت و به جز نام نیکی نبرد

 

 

پس از ‌آنکه بشر شروع به کشاورزی می‌کند، از میان دد و دامی که رام کرده‌بوده مهمترین و بهترین را برای زنذگی کشاورزی و به دست آوردن گله‌ها بر‌می‌گزیند و باقی را به حال خود رها می‌کند.

 

 فردوسی می‌گوید پادشاهی کیومرث ۳۰ سال بوده و هوشنگ ۴۰ سال در حالیکه می‌دانیم دوران اقتصاد شبانی و اقتصاد کشاورزی هزاران سال به طول انجامیده و این موضوع خود نشانه‌ای‌ست بر اختصار بخش اساطیری شاهنامه‌.


سخنرانی مربوط به این متن را از اینجا دانلود کنید.

ادبیات

شاهنامه فردسی

دکتر محجوب

۷. بخش اساطیری / سیامک

Jenab-e-MiRzaa | پنجشنبه هجدهم مهر ۱۳۹۸ | 9:40

کیومرث پسری به نام سیامک داشت که به پادشاهی نرسید.

داستان از این قرار بود که دیوان انجمن کردند که کیومرث را از میان بردارند. پری به صورت پلنگینه‌پوشی آمد و ماجرا را به سیامک خبر داد. سیامک نیز به جنگ با دیوان رفت و کشته شد.

 

يکايک بيامد خجسته سروش

بسان پري پلنگينه پوش

 

بگفتش ورا زين سخن دربه در

که دشمن چه سازد همي با پدر

 

سخن چون به گوش سيامک رسيد

ز کردار بدخواه ديو پليد

 

دل شاه بچه برآمد به جوش

سپاه انجمن کرد و بگشاد گوش

 

بپوشيد تن را به چرم پلنگ

که جوشن نبود و نه آيين جنگ

 

پذيره شدش ديو را جنگجوي

سپه را چو روي اندر آمد به روي

 

 

در بخش اساطیری شاهنامه، حوادث و شرح وقایع تفصیل زیادی ندارد و تنها جایی که کمی تفصیل بیشتری دارد در مورد کشته شدن سیامک به دست دیو سیاهی به نام خزوران است.

 

سيامک بيامد برهنه تنا

برآويخت با پور آهرمنا

 

بزد چنگ وارونه ديو سياه

دوتا اندر آورد بالاي شاه

 

فکند آن تن شاهزاده به خاک

به چنگال کردش کمرگاه چاک

 

سيامک به دست خزوران ديو

تبه گشت و ماند انجمن بي خديو...

 

 

در این‌جا اشاره‌ای به شیوه سوگواری در قدیم‌ترین روزگاران شده‌است.

 

خروشي برآمد ز لشکر به زار

کشيدند صف بر در شهريار

 

همه جامه ها کرده پيروزه رنگ

دو چشم ابر خونين دو رخ بادرنگ

 

دد و مرغ و نخچير، گشته گروه

برفتند ويله کنان سوي کوه

 

 

پس از گذشت یکسال سروش پیامی برای کیومرث می‌آورد که دست از سوگواری بکش و برای نبرد با دیوان آماده شو؛ و کیومرث چون پیر شده بود، نوه خود، هوشنگ را برای نبرد یا دیوان مهیا می‌کند .

 

نشستند سالي چنين سوگوار

پيام آمد از داور کردگار

 

درود آوريدش خجسته سروش

کزين بيش مخروش و باز آر هوش

 

سپه ساز و برکش به فرمان من

برآور يکي گرد از آن انجمن

 

از آن بد کنش ديو روي زمين

بپرداز و پردخته کن دل ز کين

 

نکته‌ای که در تاریخ افسانه‌ای ایران جریان دارد و تکرار می‌شود این است که وقتی پادشاهی به قدرت می‌رسد، پسر بلافصل و ولی‌ عهد او به صورتی از قدرت کنار می‌رود و نوه پادشاهِ وقت ( پسر ولی عهد) بر تخت پادشاهی می‌نشیند.
 

  • نخستین مورد در داستان کیومرث است. سیامک فرزند کیومرث در جنگ دیوان کشته می‌شود و پس از کیومرث، سیامک ( نوادهٔ کیومرث، فرزند هوشنگ) به پادشاهی می‌رسد.
     
  • دومین مورد در داستان فریدون است. فریدون سه پسر به نام‌های سلم و تور و ایرج داشت. ایران را به ایرج، کوچکترین پسرش داد ولی ایرج به دست برادرانش کشته شد و هیچگاه بر تخت پادشاهی ننشست. از ایرج دختری باقی‌ماند که بر برادرزاده فریدون (پشنگ) شوهر کرد و فرزند او - منوچهر - به جای ایرج بر تخت نشست و کین او را بازخواست.
     
  • سه‌دیگر داستان کیکاووس است. کیکاووس پسری به نام سیاوش داشت. پسری دست‌پرورده رستم، زیبا، برومند و برازنده، نجیب و بی‌گناه و پاکیزه که هیچکس نبود که او را نبیند و دوست نداشته‌باشد. سیاوش به توران رفت و به فرمان افراسیاب کشته شد. پسر او کیخسرو را با دردسر بسیار به ایران آوردند و به جای نیای خود بر تخت نشست و در جنگ‌های بسیار با تورانیان، کین پدر را از جد مادری خود ( افراسیاب ) بازخواست و او را کشت.
     
  • مورد بعدی در زمان پادشاهی گشتاسب -پادشاه ایران- است. وی پسری به نام اسفندیار داشت که بسیار پهلوان و رویین‌‌تن و مقدس و مورد تایید زردتشت بود و تمام عمر خود را صرف ترویج دین زردتشت کرده‌بود ولی این پسر هم سرانجام در نبرد با رستم کشته شد و نتوانست بر تخت پادشاهی بنشیند و پس از او پسر بزرگش- بهمن- به جای گشتاسب به پادشاهی رسید.

 

 

سخنرانی مربوط به این متن را با فیلترشکن از اینجا دانلود کنید.

 

ادبیات

شاهنامه فردسی

دکتر محجوب

۶. بخش اساطیری / کیومرث

Jenab-e-MiRzaa | شنبه ششم مهر ۱۳۹۸ | 10:55

کیومرث شد بر جهان کدخدای
نخستین به کوه اندرون ساخت جای

سر بخت و تختش برآمد به کوه
پلنگینه پوشید خود با گروه

ازو اندر آمد همی پرورش
که پوشیدنی نو بد و نو خورش

همی تافت زو فرّ شاهنشهی
چو ماه دو هفته ز سرو سهی

دد و دام و هر جانور کش بدید
ز گیتی به نزدیک او آرمید

 

 

 

از جمله نکاتی که در ابیات بالاست اینکه می‌گوید که کیومرث در کوه جایگاه ساخت به همین دلیل است که در بعضی جاهای دیگر، غیر از شاهنامه فردوسی او را گرشاه و گِل‌شاه گفته‌اند‌ که گر یا گِل به معنای کوه است یعنی شاهِ کوه.

 

سبب آن این‌ است که چون آدمیان هنوز توانایی ساختن خانه را نداشتند ناچار به شکاف کوه‌ها پناه می‌بردند تا از تصرف طبیعت و گزند باد و سرما و گرما و آفتاب و باران و سایر گرفتاری‌ها در امان باشند. بعدها که توانستند خانه بسازند، کم‌کم از کوه سرازیر شدند و در دشت‌ جای گرفتند.


نکته دومی که به آن اشاره می‌شود اینکه او با گروهش پلنگینه (پوست پلنگ)  پوشیدند؛ که بدیهی‌ست پوشش تن‌شان را از پوست جانورانی که دارای مو هستند انتخاب کنند که هنوز هم رایج است.

 

بیت سوم: ازو اندر آمد همی پرورش / که پوشیدنی نو بد و نو خورش

مقصود از پرورش، اقتصاد شبانی‌ست که در آن جانوران را نگاهداری می‌کنند و پرورش می‌دهند و برای خوراک و پوشاک از آنها بهره می‌برند.

در آن دوره خوراکی‌ها را به صورت خام استفاده می‌کردند زیرا در دوره هوشنگ، آتش کشف می‌شود.

 

بیت پنجم:  دد و دام و هر جانور کش بدید / ز گیتی به نزدیک او آرمید
 

دد و دام : این هر دو واژه به معنای حیوان وحشی است در حالیکه امروز در زبان فارسی دام را در معنی حیوان اهلی استفاده می‌کنند و اصطلاح دامپزشک را هم به کار می‌برند. در گذشته حیوانات وحشی را به دو دسته زیان‌رسان و بی‌آزار تقسیم می‌کردند. جانورانی که درنده و زیان رسان و گوشت‌خوار بودند را  دد  می‌گفتند و آنانی که بی‌آزار بودند و زیانی برای آدمی نداشتند مانند گوزن و آهو و بز کوهی را دام می‌خواندند و برای حیوانات اهلی واژه ستور را در زبان فارسی داشتیم و ستور‌ پزشک هم همان بوده که امروز دامپزشک یا بیطار گفته می‌شود. 

 

 

بنابر تحقیقات اخیر در زمینه جامعه‌شناسی بشری، انسان نخستین تلاش کرد که تمام جانوران را بدون استثنا،‌ رام کند و به خدمت بگیرد و برای این منظور بچه‌ آن جانوران را می‌گرفت و بزرگ می‌کرد. از میان آنها تنها دو جانور، هرگز رام انسان نشدند؛ یکی گرگ بود و  دیگری گراز؛ و این دو در زندگی انسان نماد و سمبل آفت و زیان شدند. گرگ در اقتصاد شبانی بسیار زیان‌رسان بود و گراز در اقتصاد کشاورزی.

این بیت نشان دهنده همین تحقییقات است و می‌گوید که کیومرث تلاش کرد تمام جانوران چه دد و چه دام را رام کرد و به خدمت بگیرد.

 

سخنرانی مربوط به این متن را از اینجا دانلود کنید.

ادبیات

شاهنامه فردسی

دکتر محجوب

۵. آغاز بخش اساطیری / کیومرث

Jenab-e-MiRzaa | شنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۸ | 10:19

بخش اساطیری شاهنامه در نهایت فشردگی و ایجاز بیان شده و در هر واژه آن بایستی دقت کافی داشت تا معانی به درستی استخراج شود.

فردوسی خود درباره این بخش می‌گوید:

 

تو این را دروغ و فسانه مدان
به رنگ فسون و بهانه مدان

از او هرچه اندر خورد با خرد
دگر بر ره رمز معنی برد

 

 

که در اینجا تصریح می‌کند که بخش‌هایی از شاهنامه با عقل همخوانی دارد و درباره آنها حرفی نیست ولی بخش‌هایی  که با عقل همخوانی ندارد، دارای رمزهایی‌ست که باید گشوده شود.

 

 

یکی نامه بود از گه باستان
فراوان بدو اندرون داستان

پراگنده در دست هر موبدی
ازو بهره‌ای نزد هر بخردی

یکی پهلوان بود دهقان‌نژاد
دلیر و بزرگ و خردمند و راد

پژوهندهٔ روزگار نخست
گذشته سخن‌ها همه باز جست

ز هر کشوری موبدی سالخورد
بیاورد کاین نامه را یاد کرد

بپرسیدشان از کیان جهان
وز آن نامداران فرّخ مهان

که گیتی به آغاز چون داشتند
که ایدون به ما خوار بگذاشتند

چو بشنید از ایشان سپهبد سخن
یکی نامور نامه افکند بن

چنین یادگاری شد اندر جهان
برو آفرین از کهان و مهان

 

 

این نامه که فردوسی از آن سخن می‌گوید و به نظم در نیامده بوده، منبعی‌ست که فردوسی از آن بهره برده است.

این نامه با پادشاهی کیومرث آغاز می‌شود.

 

 

 

 

 

نخستین خدیوی که کشور گشود
سر  پادشـاهان  کیـومــرث  بود

 

کیومرث: صورت باستانی این واژه گیومرت است و معنای آن زنده فانی‌ست، نخستین پادشاه و نخستین انسان قلمداد شده که در کوه زندگی می‌کرد.

 

 

کیومرث شد بر جهان کدخدای
نخستین به کوه اندرون ساخت جای

سر بخت و تختش برآمد به کوه
پلنگینه پوشید خود با گروه

ازو اندر آمد همی پرورش
که پوشیدنی نو بد و نو خورش

همی تافت زو فرّ شاهنشهی
چو ماه دو هفته ز سرو سهی

دد و دام و هر جانور کش بدید
ز گیتی به نزدیک او آرمید

 

 

سخنرانی مربوط به این متن را از اینجا دانلود کنید.

ادبیات

شاهنامه فردسی

دکتر محجوب

۴. بخش‌های شاهنامه

Jenab-e-MiRzaa | سه شنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۸ | 13:15

بخش مقدمه در تمام کتاب‌ها مشترک است و ما از توضیح بیشتر درباره آن صرف نظر می‌کنیم.

متن اساسی شاهنامه از سه قسمت مشخص و مجزا تشکیل می‌شود.

 

  • بخش اساطیری ( Mythological ) : این بخش از پادشاهی کیومرث – نخستین پادشاه در شاهنامه – تا پادشاهی کیان ( کیقباد ) را شامل می‌شود.
    در این بخش از دربار پادشاهان و جنگ خبری نیست. آغاز زندگی‌ست و بشر نخستین قدم‌های خود را به سوی تمدن، کشاورزی، دامپروری، یکجانشینی و کشف وسایل اولیه زندگی برمی‌دارد.

 

  • بخش حماسی:

بخش حماسی یا پهلوانی مربوط به زمانی‌ست که جامعه، طبقات اجتماعی، دولت و حکومت تشکیل شده و به دو مورد دست می‌زند.

نخست اینکه با تقویت نیروی دفاعی، خود را از آسیب دشمنان دور نگاه دارد.

چنانچه می‌دانیم در طول تاریخ، ایران همواره از شرق و غرب مورد هجوم قرار گرفته و گاهی این حملات بسیار سهمگین بوده‌اند. در سنگ نوشته‌های بابل و آشور آمده‌است که رفتیم، شهرهای ایشان را ویران کردیم، محصولشان را آتش زدیم، گاو و گوسفدانشان را با خود بردیم، مردها را کشتیم، زنان‌ را اسیر کردیم و خاک شهرها را در توبره کرده و با خود آوردیم. بنابراین دشمنان هیچ چیزی باقی نمی‌گذاشتند و در بخش حماسی مردم می‌آموزند که از زندگی و دسترنج خود دفاع کنند.

دومین عملی که در این بخش رخ می‌دهد این است که ایشان انتقام این ستم‌ها را بگیرند و در ضمن به کشور گشایی و گسترش مملکت خود دست بزنند.

 

اشکانیان و شاهنامه: در مورد ایشان تنها حدود ۲۳ بیت در شاهنامه آمده‌است و در نهایت فردوسی می‌گوید که  

 

از ایشان به‌جز نام نشنیده‌ام     نه در نامه خسروان دیده‌ام

 

اشکانیان نزدیک به ۵قرن مملکت را در نهایت تدبیر و شجاعت و کفایت اداره کردند و به اوج افتخار رساندند و مردم یادگارهای بسیار از دلاوری‌‌ها و رشادت‌ها و کارهای درخشان آنها داشتند.

وقتی که ساسانیان به سلطنت رسیدند، کوشش بسیار کردند که نام و نشانی از ایشان برجا نماند و چون اشکانیان هم خود پادشاهانی عشایری و ایلی بودند و نوشته و اثر مکتوب از خود باقی نگذاشتند، از پهنه تاریخ به عرصه حماسه رفتند و بخش حماسی شرح افسانه‌آمیز پهلوانی‌های شاهزادگان و پادشاهان اشکانی‌ست.

 

 

  • بخش تاریخی: از ابتدای سلسله ساسانی آغاز می‌شود و با  حمله اعراب به ایران پایان می‌یابد. این بخش کمابیش با آنچه طبری، ثعالبی، مسعودی، حمزه اصفهانی و دیگر مورخان نقل کرده‌اند تطبیق می‌کند. گویا ابتدای این بخش هم کمی با افسانه آمیخته‌شده است.

 

اگر شاهنامه را به ۳۰ جزء مساوی تقسیم کنیم، ۳ جزء آن را بخش اساطیری تشکیل می‌دهد، ۱۷ جزء آن را بخش حماسی و ۱۰ جزء آن را بخش تاریخی دربر می‌گیرد.

 

 

سخنرانی مربوط به این متن را از اینجا دانلود کنید.

ادبیات

شاهنامه فردسی

دکتر محجوب

۳. شاهنامه فردوسی

Jenab-e-MiRzaa | دوشنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۸ | 23:24

فردوسی بسیار کوشش کرد تا شاهنامه به صورت کتابی جاویدان در آید، به همین خاطر بسیار در اصلاح و تکمیل و تجدید نظرِ آن کوشید. گفته‌اند که فردوسی در مدت ۲۰ تا ۲۵ سال شاهنامه را تمام کرد و بعد از آن، مدت ۱۰ سال را صرف تجدید نظر در آن نمود.

ما وقتی ارزش شعری بالای شاهنامه را می‌بینیم پی می‌بریم که فردوسی شاعری بسیار پرکار و کوشا بوده.

 

در گذشته هر  کتاب با مقدمه‌ آغاز می‌شد. نویسنده در  آن مقدمه به طور معمول ابتدا  خدا  و سپس پیغمبر را ستایش می‌کند. بعد از آن در صورتی که نویسنده سنی باشد خلفای راشدین را می‌ستاید و اگر شیعه باشد ائمه اطهار را، و پس از آن به مدح و ستایش پادشاه وقت می‌پردازد. سپس به بحث درباره علت تألیف کتاب پرداخته می‌شود و… تا اینکه به ابتدای کتاب برسد.

در پایان کتاب هم مؤخره می‌آمده که در آن نویسنده توضیحاتی پیرامون چگونگی تألیف کتاب، تعداد ابیات آن و… را ذکر می‌کرده است.

هیچ کتابی در سراسر ادب پارسی خالی از مقدمه نیست مگر یک کتاب، که آن مثنوی مولاناست که مقدمه و مؤخره ندارد. مثنوی با این بیت آغاز می‌شود:

 

بشنو از نی چون شکایت می‌کند

از  جـدایـی‌ها  حکـایت  می‌کند

 

در پایان هم ناگهان تمام می‌شود...

 

سخنرانی مربوط به این متن را از اینجا دانلود کنید.

 

ادبیات

شاهنامه فردسی

دکتر محجوب

۲. نام شاعر و ابیات شاهنامه و...

Jenab-e-MiRzaa | چهارشنبه ششم شهریور ۱۳۹۸ | 14:12

 

 

  • نام شاعر:

 

هر فرد ممکن است به سه نام خوانده شود.

  • نخست نامی که پدر و مادر، هنگام زاده‌شدن برای او انتخاب می‌کنند.
  • دوم نامی که بعدها به بچه‌ها داده می‌شود و آن را کنیه می‌گویند.
    کنیه برای فرزندان پسر با
    أب شروع می‌شود مانند ابوالحسن و ابوالقاسم و برای زنان با اُم شروع می‌شود مانند ام‌الفضل و ام‌البنین.
  • سومین لقب است؛ که یا فردی به مناسبت حرفه و کارش برای خود برمی‌گزیند، چنانچه شاعر برای خود تخلص انتخاب می‌کند و یا اینکه مردم به سبب زیبایی یا شجاعت و… به او لقبی می‌دهند، کما اینکه لقب مولای متقیان اسدالله است.

 

کنیه فردوسی ابوالقاسم است و لقبش فردوسی. ولی نام او به اختلاف یاد شده‌ و بیشتر حسن‌  بن‌ اسحاق‌ بن ‌شرف‌شاه ذکر شده ولی صورت‌های دیگر هم دارد که چندان مهم نیست و تنها دانستن کنیه او ( فردوسی )  کفایت می‌کند.

 

 

  • ابیات شاهنامه

 

 

شاهنامه کتاب بزرگی‌ست و فردوسی بارها یاد می‌کند که این کتاب ۶۰ هزار بیت دارد.

 

ز ابیـات  غرّا  دو  ره  سی‌هزار

سخن‌های شایسته‌ی غمگسار

 

ولی شاهنامهٔ امروز با وجود ابیات الحاقی تقریبا بیش از ۵۲ هزار بیت نیست.

ممکن است تصور شود که فردوسی بطور تقریبی عدد ۶۰ هزار بیت را گفته و شاهنامه، کمتر از آن بوده ولی دلایلی وجود دارد که نشان می‌دهد شاهنامه ۶۰ هزار بیت بوده و مقداری از ابیات آن گم شده. دلیل آن هم این است که در کتاب‌ها و متون قدیم مثلا در قرن پنجم و ششم گهگاه به ابیاتی برمی‌خوریم که گوینده بطور صریح می‌گوید که این بیت را از شاهنامه فردوسی نقل می‌کنم ولی آن بیت در شاهنامهٔ فعلی وجود ندارد. بنابراین احتمال می‌رود که حدود ۸ تا ۱۰ هزار بیت  از شاهنامه فردوسی گم شده‌است.

 

فردوسی، شاهنامه در مدت ۳۵ سال سروده‌است.

اگر ما فرض بگیریم که تعداد ابیات شاهنامه ۶۰ هزار بوده و این عدد را به تعداد روزهای ۳۵ سال تقسیم کنیم به این نتیجه می‌رسیم که فردوسی روزانه بیش از ۵ بیت نگفته و ممکن است فکر کنیم که او شاعری کم‌کار بوده و فعالیت بسیاری نداشته ولی حقیقت امر این است که فردوسی رنج بسیار برای بدست آوردن منابع و تهیه داستان‌های شاهنامه برد و تمام اموالش را در این راه خرج کرد. فردوسی کسانی را که روایت‌های ملی را می‌دانستند دعوت می‌کرد، هزینه می‌کرد، … تا بتواند این داستان‌ها را بدست بیاورد.



سخنرانی مربوط به این متن را از اینجا دانلود کنید.

ادبیات

شاهنامه فردسی

دکتر محجوب

۱. شاهنامه فردوسی / نام کتاب:

Jenab-e-MiRzaa | سه شنبه پنجم شهریور ۱۳۹۸ | 11:4

در این اینجا قصد داریم به تناوب سخنرانی‌های دکتر محمد جعفر محجوب پیرامون شاهنامه فردوسی را در اختیار علاقه‌مندان قرار بدهیم. در زیر متن بخش نخست سخنرانی آمده و در پایان لینک دانلود اصل سخنرانی را برای علاقه‌مندان به فایل صوتی قرار داده‌ایم.

 

  • نام کتاب:

 

شاهنامه از دو بخش شاه + نامه تشکیل شده‌است.

نامه  به معنای کتاب است و  امروز در معنای مراسله به کار می‌رود.
علاوه بر شاهنامه موارد دیگری نیز داریم که نامه در معنای کتاب به کار رفته است مانند مرزبان‌نامه، قابوس‌نامه، سیاست‌نامه و…
بدین ترتیب شاهنامه یعنی نامهٔ شاهان یا کتاب شاهان.

شاه در اینجا اشاره به شاه خاصی ندارد و اسم عام است و منظور و هدف فردوسی، تدوین تاریخ مرتب و منظم و منظوم ایران بوده و به همین سبب اثر خود را شاهنامه یا نامهٔ شاهان نامیده‌.

 

 

سخنرانی مربوط به این متن را از اینجا دانلود کنید.

ادبیات

شاهنامه فردسی

دکتر محجوب

مشخصات وب
جناب میرزا
  • صفحه اصلی
  • پروفایل مدیر
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
موضوعات وب
  • ادبیات
  • شاهنامه
  • کتاب
  • Film
آرشیو وب
  • خرداد ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • آبان ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
برچسب ها
  • ادبیات (14)
  • دکتر محجوب (13)
  • شاهنامه فردسی (13)
  • کتاب (1)
  • ذهن کامل نو (1)
  • سخن و سخنوران (1)
  • هوش هیجانی (1)
  • حنظله بادغیسی (1)
  • بدیع‌الزمان فروزانفر (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای جناب میرزا محفوظ است .