جناب میرزا

۱۲. بخش اساطیری شاهنامه / ضحاک

Jenab-e-MiRzaa | پنجشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۹ | 10:49
  • در اینجا حکیم توس به دو زن اشاره می‌کند که در خانه جمشید بودند که ضحاک آنها را بیرون می‌آورد و به شبستان خود می‌برد.
    در بعضی نسخه‌ها آنها را خواهران جمشید گفته‌اند و بعضی دیگر دختران جمشید.|
    به عقیده من این دو زن، خواهران جمشید بوده‌اند، بنابر دلایل زیر:

     
    • در آخرین چاپ شاهنامه آمده‌ است که این دو زن  خواهران جمشید بوده‌اند.
       

دو پاکيزه از خانه جمشيد
برون آوريدند لرزان چو بيد

 

که جمشيد را هر دو خواهر بُدند
سر بانوان را چو افسر بدند

 

ز پوشيده رويان يکي شهرناز
دگر پاکدامن به نام ارنواز

 

به ايوان ضحاک بردندشان
بران اژدهافش سپردندشان


 

  • دلیل دیگر، دلیلی نظری‌ست و بر اساس معنای واژه جم.

    جم که ریشه‌ای فارسی دارد به معنای طفلِ توأم است، چنانچه در زمان فرانسه jumeaux می‌گویند.
    در
    ودا هم آمده‌است که جمشید با یک دختر مرده به دنیا آمد. حال که جمشید به معنای طفل توأم است، اگر زنی در پیوستگی با او باشد بی‌شک خواهر او خواهد بود.

    حال سؤال پیش می‌آيد که چرا این خواهر دوتا شده‌‌ست؟
    در قصه‌‌های قدیم گفته‌اند که جمشید به همراه یک خواهر به‌ دنیا آمد ولی وقتی به مرور معنای جمشید (طفل توأم) فراموش شد، به غلط تصور کردند که این خواهر بایستی دوتا باشد.

 

در قبیله‌های مادرتباری زن به دلیل توانایی زایندگی، منشأ قدرت بوده و به همین دلیل ضحاک خواهر / خواهران جمشید را به شبستان خود می‌برد زیرا اگر کسی زن قبیله‌ای را به دست می‌آورد به ویژه اگر آن زن با رییس قبیله وابستگی داشت، به این معنی بود که قدرت آن قبیله را به چنگ آورده است و زمانی که فریدون پس از هزار سال ضحاک را شکست می‌دهد و به جای او بر تخت می‌نشیند،‌ نخستین کاری که می‌کند این است که به سراغ این دو بانو را می‌گیرد.

 

 

نهاد از بر تخت ضحاک پای

به پیروزی و رای بگرفت جای

 

برون آورید از شبستان اوی

بتان سیه‌موی خورشید روی

 

بفرمود شستن سران‌شان نخست

روان‌شان پس از تیرگی‌ها بشست

 

ره داور پاک بنمودشان

از آلودگی پس بپالودشان

 

که پروردهٔ بت‌پرستان بدند

چو آسیمه برسان مستان بدند

 

پس آن دختران جهاندار جم

به نرگس، گل سرخ را داد نم

 

گشادند بر آفریدون سخن

که نو باش تا هست گیتی کهن
 

 

  • موضوع دوم در دوران ضحاک چنانچه می‌دانید برآمدن دو مار بر اثر مکر ابلیس بر شانه‌های ضحاک بود که برای آرام کردنشان نیز باز به دستور ابلیس از سر مردم به آنها غذا می‌دادند. بنابراین هر روز دو جوان را می‌کشتند و مغزشان را خوراک آن دو مار می‌کردند.

    فردوسی در اینجا اشاره می‌کند که دو آشپز نیک سیرت به نام‌های
    ارمائیل و کرمائیل در منزل ضحاک بودند.
    آنها تنها کاری که می‌توانستند بکنند این بود که یکی از آن دو جوان را می‌کشتند و مغز سرش را با مغز سر گوسفند می‌آمیختند و خوراک ماران ضحاک می‌کردند و آن جوان دیگر را از راههای پنهانی فراری می‌دادند و به او می‌گفتند که در شهر نماند تا اسباب گرفتاری نشود و آنها نیز به کوه می‌رفتند.

 

 فردوسی در اینجا اشاره می‌کند که قوم کُرد از بقای آن آزادشدگان هستند.
 

 

پر از درد خواليگران را جگر

پر از خون دو ديده پر از کينه سر

 

از آن دو يکی را بپرداختند

جز اين چاره‌ای نيز نشناختند

 

برون کرد مغز سر گوسفند

بياميخت با مغز آن ارجمند

 

يکی را به جان داد زنهار و گفت

نگر تا بياری سر اندر نهفت

 

نگر تا نباشی به آباد شهر

تو را از جهان دشت و کوه است بهر

 

به جای سرش زان سری بی بها

خورش ساختند از پی اژدها

 

ازين گونه هر ماهيان سی جوان

ازيشان همی يافتندی روان

 

چو گرد آمدی مرد ازيشان دويست

بران سان که نشناختندی که کيست

 

خورشگر بديشان بزی چند و ميش

سپردی و صحرا نهادند پيش

 

کنون کُرد از آن تخمه دارد نژاد

که ز آباد نايد به دل برْش ياد
 

 

این شعر که هزار سال از سرودن آن می‌گذرد یکی از اسناد بسیار قدیمی درباره قوم کرد است‌ و حتماً مأخذ فردوسی مربوط به هزاران سال قدیم‌تر از زمان به نظم کشیدن این داستان بوده‌است، که اصل و نژاد قوم کرد و پیوستگی آن با قوم ایرانی نشان می‌دهد.

 

  • اسم ضحاک به صورت آژی‌دهاک بارها در اوستا آمده. آژیدهاک همان است که ما در فارسی امروز اژدها می‌گوییم و  معانی دیگر صحیح نیست مانند آنچه حمزه اصفهانی در قرن دوم هجری می‌گوید: ضحاک یعنی ده‌ آک و آک به معنای عیب است پس یعنی در او ده عیب وجود داشت.

     
    • در آبان‌یشت از اوستا آمده است که آژیدهاک سه‌پوزه در مملکت بَوْری صد اسب و هزار گاو و ده‌هزار گوسفند برای ناهید قربانی کرد و درخواست که او را به تهی نمودن هفت کشور، از انسان، موفق سازد اما حاجت او برآورده نشد.
       
      • در زبانهای باستانی «ل» وجود نداشته و کلمه بَـوْری یعنی بابل، بنابراین ضحاک بابلی بوده و چنانچه می‌دانیم بابلیان از نژاد سامی بودند یعنی هم‌تیره با اعراب و یهود.
        اینکه فردوسی هم می‌گوید که ضحاک از سرزمین سواران نیزه‌گزار بوده به همین دلیل است و دوران ضحاک دوران تسلط سامیان (همسایگان بلافصل ایران)‌ بر مردم ایران بوده است.


         
  • زمانی که تنها چهل سال تا پایان فرمانروایی ضحاک مانده بود، فریدون به دنیا آمد.
     
    • ضحاک خواب هولناکی می‌بیند و با وحشت از خواب بیدار می‌شود و موبدان و ستاره‌شناسان را برای تعبیر خواب فرامی‌خواند. همه می‌ترسند و پاسخی نمی‌دهند تا اینکه پس از زینهار خواستن به او می‌گویند که تعبیر این خواب این است که نوزادی به زودی به دنیا خواهد آمد که تخت و تاج را از تو خواهد گرفت و تو را از بین خواهد برد.

      ضحاک نیز مانند تمام جباران و قدرتمندان برای حفظ فرمانروایی خود، بارزسانی می‌گمارد تا هر نوزاد پسری که متولد می‌شود را از بین ببرند تا از مگر از میان آن هزاران مولود، آن نوزاد مورد نظر هم از میان برود.
      ولی تقدیر تغییر پذیر نیست و فریدون زاده می‌شود و بزرگ می‌شود و ضحاک را در کوه دماوند به بند می‌کشد.

       
    • پیش‌گویی‌هایی از این دست که کسی خواهد آمد و پادشاهی را خواهد گرفت... در بسیاری از داستان‌ها آمده که مشهورترین آنها داستان موسی‌ست که در آنجا اخترشماران تولد نوزادی که تخت و تاج را می‌گیرد پیش‌گویی کردند و فرعون  هم همین کاری را می‌کند که ضحاک کرد.
      اتفاقا مادر موسی از نزدیکان فرعون بود و پس از آنکه کودک را می‌زاید او را در صندوقی به رود نیل می‌اندازد. (موسی در زبان عبری به معنای از آب گرفته‌شده است ) موسی را
      آسیه ـ زن فرعون ـ از آب می‌گیرد و در همان دستگاه فرعون بزرگ می‌کند تا اینکه همان کودک بلای جان فرعون می‌شود.
       
    • درباره ابراهیم خلیل نیز دقیقا همین داستان روایت شده که نمرود همین دستور کشتن کودکان را داد ولی کارش به نتیجه نرسید.
       
    • در مورد حضرت عیسی نیز همین داستان است که حاکم خواب دید که منجی‌ای می‌آید و رسالتی می‌آورد و  و کوشش کردند تا آن نوزاد را از بین ببرند ولی موفّق نشدند.

       

داستان متولد شدن فریدون یکی از قدیم‌ترین مظاهر این افسانه‌هاست و چه بسا که قدیم‌ترین از همه باشد زیرا کشور ایران پس از روزگار فریدون پدید می‌آید.

 

  • کاوه آهنگر و فریدون بر علیه ضحاک قیام می‌کنند و با هم متحد می‌شوند و درفش کاویان را می‌سازند و به وسیله آن مردم را به دور خود جمع کرده و ضحاک را گرفتند ولی نتوانستند که او را بکشند چه به فریدون گفته شده بود که ضحاک هنوز کشتنی نیست. بنابراین او را زنجیر کردند و بنابر اساطیر ایران در کوه دماوند محبوس کردند و گفته‌اند که در آخرالزمان ضحاک زنخیرها را خواهد گسست و بیداد فراوان خواهد کرد و آن زمان است که اهورامزدا، گرشاسب را که از جمله جاویدانان است و فر ایزدی به او رسیده، از خواب بیدار خواهد کرد و اوست که ضحاک را از میان خواهد برد. این مطالب پایانی در شاهنامه نیامده و من گمان کردم که از فایده‌ای خالی نباشد.

 

 

 

 


 

 

ادبیات

شاهنامه فردسی

دکتر محجوب

۱۱. بخش اساطیری شاهنامه / ضحاک

Jenab-e-MiRzaa | دوشنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۹ | 16:14

بر اساس شاهنامه فردوسی تکبر و منی‌کردن باعث شکست جمشید شده:

 

 

یکایک به تخت مهی بنگرید
به گیتی جز از خویشتن را ندید

 

منی کرد آن شاه یزدان شناس
ز یزدان بپیچید و شد ناسپاس

 

چنین گفت با سالخورده مهان
که جز خویشتن را ندانم جهان

 

  • را: به معنای «برای»

 

هنر در جهان از من آمد پدید
چو من نامور تخت شاهی ندید

 

جهان را به خوبی من آراستم
چنان‌ست گیتی کجا خواستم

 

  • کجا: به معنای «که»

 

خور و خواب و آرامتان از من‌ست
همان کوشش و کامتان از من‌ست...

 

 

چو این گفته شد فرّ یزدان از وی
بگشت و جهان شد پر از گفت‌وگوی

 

منی چون بپیوست با کردگار
شکست اندر آورد و برگشت کار

 

به جمشید‌بر، تیره‌گون گشت روز
همی کاست آن فرّ گیتی‌فروز

 

وقتی فرّ جمشیدی کاسته می‌شود، فردوسی سخن از ضحاک را به میان می‌آورد.
 

فردوسی می‌گوید: مرداس مردی خوب و ثروتمند بود از دشت سوارانِ نیزه‌‌گذار (سرزمین تازیان). وی پسری به نام ضحاک داشت که ابلیس او را از راه برد.

 

چنان بد که ابلیس روزی پگاه
بیامد بسان یکی نیکخواه

 

دل مهتر از راه نیکی ببرد
جوان گوش گفتار او را سپرد

 

ابلیس توجه ضحاک را  به خود جلب می‌کند و می‌گوید: من خوبی، سعادت و نیکی تو را می‌خواهم و اگر سوگند بخوری و راز مرا به کسی نگویی و با من پیمان ببندی، من تمام وسایل سعادت تو را  فراهم می‌کنم.

ضحاک سوگند می‌خورد و پیمان می‌بنندد و سپس ابلیس می‌گوید: این پیرمرد این‌همه سال پادشاهی و فرمانروایی کرده و این برای او بس است... 

 

بگیر این سر مایه‌ور جاه او
ترا زیبد اندر جهان گاه او

 

ضحاک در ابتدا سخت ناراحت می‌شود و می‌گوید که این سزاوار نیست پدری را بکشم که در حق من جز به نیکی رفتار نکرده، همه چیز را برای من فراهم کرده و نگذاشته که باد سرد بر من بوزد.

ابلیس در جواب می‌گوید که در بند سوگند من هستی و اگر پدرت را نکشی، پیمان‌شکن به شمار خواهی‌ آمد و بدبختی بر تو روی خواهد داد.

بدین ترتیب با دمدمه و افسون ضحاک را آماده می‌کند و ضحاک می‌پرسد که اکنون چطور این خواسته‌ را انجام دهد؟ و ابلیس می‌گوید که خود ترتیب آن  را خواهد داد.

 

بر سر راهی که پیرمرد هر روز پس شستن تن از آن راه برای نیایش می‌رفته، ابلیس چاهی می‌کَند و پیرمرد در تاریک-روشن صبح در آن چاه می‌افتد و جان‌ می‌سپارد و

 

فرو مایه ضحاک بیدادگر
بدین چاره بگرفت جای پدر

 

ضحاک هنوز در سرزمین خود - دشت سواران نیزه‌گذار- به سر می‌برد و ابلیس وسایل بزرگی و پادشاهی او را فراهم می‌کند.

 

چاره دیگری که ابلیس برای به خدمت گرفتن ضحاک به کار ‌برد به این صورت بود،
در آن روزگار که غذاهای چندان متفاوت و خوشمزه‌ای نبود، روزی ابلیس به صورت جوانی زیبا و سخنگو نزد ضحاک می‌آید و می‌گوید: من آشپزی بی‌نظیرم و به خدمت شما آمده‌ام.

 

کليد خورش‌خانه پادشا
بدو داد دستورِ فرمانروا

                  

 فراوان نبود آن زمان پرورش
که کمتر بُد از خوردنی‌ها خورش

 

 

ظاهرا در آن روزگار بیشتر از نباتات تغذیه می‌کردند و گیاهخواری مرسوم بوده‌است. ابلیس نخست از تخم مرغ و مانند آن، و بعد از مرغ و چارپایان خوراکی تهیه می‌کند.

غذاهای او بسیار مورد توجه ضحاک قرار می‌گیرد. غذاهایی از کبک، تذرو سفید، مرغ، بره، پشتِ گاو، آمیخته با زعفران و مشک و گلاب.

 

ضحاک از این خوالیگر (آشپز) می‌پرسد که چه حاجتی دارد و در پاسخ می‌گوید که از دولت پادشاه همهٔ حاجت‌های من رواست و من هیچ گرفتاریی ندارم جز یک حاجت که هرچند درحد من نیست ولی اگر برآورده شود، از سعادت، سرم به ستاره خواهد رسید.

اگر اجازه بفرمایید من کتف شما را ببوسم و به چشم و روی خودم بمالم.


 

چو ضحاک بشنيد گفتار اوی
نهانی ندانست بازار اوی

 

بدو گفت دارم من اين کام تو
بلندی بگيرد از اين نام تو

 

 

ابلیس شانه‌های برهنه ضحاک را می‌بوسد و بعد از بوسیدن، جای بوسه‌های ابلیس دو برآمدگی‌ پیدا می‌شود و به صورت مار، بالا می‌آید و ضحاک را بسیار ناراحت می‌کند.

 

پزشکان از درمان او در‌می‌مانند و باز ابلیس به صورت پزشک فرزانه‌ای پیش ضحاک می‌رود و اینطور چاره‌جویی می‌کند:

 

بدو گفت کاين بودنی کار بود
بمان تا چه گردد نبايد درود

 

مارهای شانه‌های ضحاک را می‌بریدند ولی دوباره بالا می‌آمده

 

خورش ساز و آرامشان ده به خَورد
نبايد جز اين چاره ای نيز کرد

 

به جز مغز مردم مده‌شان خورش
مگر خود بميرند از اين پرورش

 

نگر تا که ابليس از اين گفتگوی
چه کرد و چه خواست اندر اين جستجوی

 

مگر تا يکی چاره سازد نهان
که پردخته گردد ز مردم جهان

 

 

ابلیس این چاره‌اندیشی را کرد که شاید جهان از مردم یزدان‌پرست تهی شود.

 


 

از آن پس برآمد ز ايران خروش
پديد آمد از هر سويی جنگ و جوش

 

سيه گشت رخشنده روز سپيد
گسستند پيوند از جمشيد

 

بر او تيره شد فره ايزدی
به کژی گراييد و نابخردی

 

پديد آمد از هر سويی خسروی
يکی نامجويی ز هر پهلوی

 

سپه کرده و جنگ را ساخته
دل از مهر جمشيد پرداخته

 

يکايک ز ايران برآمد سپاه
سوی تازيان برگفتند راه

 

شنودند کآنجا يکی مهترست
پر از هول، شاه اژدها پيکرست

 

سواران ايران همه شاهجوی
نهادند يکسر به ضحاک روی

 

به شاهی برو آفرين خواندن
ورا شاه ايران زمين خواندند

 

کی اژدهافش بيامد چو باد
به ايران زمين تاج بر سر نهاد

 

از ايران و از تازيان لشکری
گزين کرد گرد از همه کشوری

 

سوی تخت جمشيد بنهاد روی
چو انگشتری کرد گيتی بروی

 

دنیا را مانند حلقه انگشتری بر جمشید تنگ کرد.

 

در کتاب‌های آمده‌است که جمشید در جنگ ضحاک زخم برداشت و متواری شد و در بیابان‌ها به سمت چین آواره بود تا اینکه پس از صدسال او یافتند.

 

  • در یادداشت‌های مرحوم پورداود دیدم که مرقوم فرموده‌است: در روضة‌الصفا و در یک حکایت منظوم مندرج است که جم را پس از آنکه صد سال در کنار دریای چین متواری بود در میان یک درخت تهی و کهنسال یافته و با ارّه به دو نیم کردند.

 

به این ترتیب جمشید هم خودش را در درختی پنهان کرده و اینجا صحبت از اینکه میانش به دو نیم کرد ( از عرض به دو نیم شد ) نیست بنابراین داستان روضةالصفا، کاملا با داستان زکریای پیغمبر که بوسیله ابلیس با ارّه به دو نیم شد تطبیق می‌کند.

 

 

 

  • داستان‌های جمشید با داستان‌های یهودیِ سلیمان پیغمبر، با هم آمیخته شده‌ و مسأله نگین سلیمان و غرور و خودستایی جمشید بعدها وارد سنت یهودیان شد و در کتاب تلمود، سلیمان جانشین جمشیدِ اوستا شد و نگین سلیمان احتمال است که همان نگین زرین جمشید باشد بطوریکه در ادب پارسی گاهی به جای جمشید، سلیمان می‌گویند و گاه به جای سلیمان، جمشید.

     
  • روزگار ضحاک دوران دراز مدتی‌ست بطوریکه گفته‌اند ضحاک هزار سال بر ایران فرمانروایی کرد، دوران فرمانروایی جمشید را نیز هفتصد سال ذکر کرده اند و می‌دانیم که این ارقام عمر طبیعی انسان نیست و از سوی دیگر اگر گمان کنیم که این افسانهٔ صرف است و زاییدهٔ تخیل شاعر، این هم درست نیست.

    در حقیقت دوران جمشید، یک دورهٔ دراز مدتِ رفاه و آسایش مردم ایران بوده، جنگی در کار نبوده و مردم در پی کشت و کار و تحکیم سازمان‌های اجتماعی خود بوده‌اند. مردم مهاجرت می‌کردند، کشور خود را گسترش می‌دادند و در سرزمین‌هایی مستقر می‌شدند که بعدها قوم ایرانی در آنجا امپراتوری هخامنشی را تشکیل دادند.

    دوران ضحاک نیز اشاره‌ای‌ست به یک دوره دراز مدت، که اقوام بیگانه بر ایران مسلط بودند و بر مردم ایران ستم می‌کردند چنانچه فروسی می‌فرماید:

     

 

چو ضحاک شد بر جهان شهريار
برو ساليان انجمن شد هزار

 

سراسر زمانه بدو گشت باز
برآمد برين روزگار دراز

 

نهان گشت کردار فرزانگان
پراکنده شد کام ديوانگان

 

هنر خوار شد جادویی ارجمند
نهان راستی آشکارا گزند

 

شده بر بدی دست ديوان دراز
به نيکی نرفتی سخن جز به راز

ادبیات

شاهنامه فردسی

دکتر محجوب

مشخصات وب
جناب میرزا
  • صفحه اصلی
  • پروفایل مدیر
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
موضوعات وب
  • ادبیات
  • شاهنامه
  • کتاب
  • Film
آرشیو وب
  • خرداد ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • آبان ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
برچسب ها
  • ادبیات (14)
  • دکتر محجوب (13)
  • شاهنامه فردسی (13)
  • کتاب (1)
  • ذهن کامل نو (1)
  • سخن و سخنوران (1)
  • هوش هیجانی (1)
  • حنظله بادغیسی (1)
  • بدیع‌الزمان فروزانفر (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای جناب میرزا محفوظ است .